چهارشنبه, آبان ۲, ۱۳۹۸
آموزشداستان های کوتاهزنگ تفریح

داستان  بالشت پری به همراه متن انگلیسی آن

زنگ تفریح را با داستان های ما همراه باشید

pillow 500x460 - داستان  بالشت پری به همراه متن انگلیسی آن
توضیح مختصر :

اولین داستان کوتاه انگلیسی در رابطه با بالشتی که به بچه‌ها می‌گفت که آیا کارهای خوب انجام داده‌اند یا خیر.

  • زمان مطالعه ۳ دقیقه
  • سطح خیلی ساده

راهنمای خواندن این درس :

نکته اول:

برای یادگیری زبان انگلیسی بایستی تکنیک‌های سایه و استراتژی‌های گفته‌شده در نوشته‌ی پنج

استراتژی برای تقویت مکالمه را روی این داستان پیاده‌سازی نمایید.

نکته دوم:

اگر سطح این داستان مناسب شما نبود، میتوانید به بخش داستان کوتاه انگلیسی وبسایت

ابرمگ مراجعه کرده و داستان دیگری انتخاب نمایید.

ترجمه‌ی درس :

 بالشت پری

در زمان‌های خیلی خیلی دور، هزاران بچه در سراسر جهان نمیدانستند که چطور بفهمند که آیا با

دیگران درست رفتار میکردند یا خیر. آن‌ها میتوانستند برادران و خواهران خود را کتک بزنند در

حالیکه فکر کنند که رفتار خوبی داشته‌اند.یا میتوانستند پر از پشیمانی بشوند که چرا به مادرشان

کمک کرده‌اند یا اتاق‌خوابشان را مرتب کرده‌اند.

در تمام طول روز، پریها بایستی به بچه‌ها توضیح میدادند که آیا رفتارشان درست بوده یا خیر.

این کار فوق‌العاده کسل‌کننده و خسته‌کننده بود.

یکی از پریها اسمش اسپارکلز بود، که خیلی باصفا بود. او با خودش فکر کرد که شاید بهتر باشد

که به بچه‌ها چیزهایی یاد بدهد. بنابراین یک بالشت سخنگو برای دختر محبوبش، آلیسا، اختراع کرد.

وقتی آلیسا به رختخواب میرفت، آن بالشت از او میپرسید:

-“دخترم، به من بگو که امروز چه‌کار کردی؟”

هر وقت آلیسا به بالشت میگفت که کارهای بدی انجام داده، آن بالشت صداهای آزار دهنده‌ای در

طول شب از خود درمیاورد؛ و خودش را تبدیل به یک بالشت سفت‌وسخت و بدترکیب میکرد.

به خاطر همین آلیسا اصلاً نمیتوانست خوب بخوابد.

اما هنگامیکه آلیسا از کارهای خوبی که انجام داده بود صحبت میکرد، آن بالشت بسیار گرم‌ونرم

میشد، آرزو میکرد که آلیسا خواب خیلی خوبی داشته باشد، و در طول شب یک موسیقی دل‌نشین

برای آلیسا پخش میکرد.

زیاد طول نکشید که دختر قصه‌ی ما یاد گرفت که چه طور رفتار کند که هر شب بالشتش یک

موسیقی دوست‌داشتنی برایش پخش کند.

پس‌ازاین، پری قصه‌ی ما اسپارکلز، تصمیم گرفت که این بالشت را روی یکی دیگر از دخترها که

خیلی برایش مشکل‌ساز بود امتحان کند. آلیسا اول نگران این بود که نکندیادش برود که چگونه

میتواند خوب باشدیا بد. اما کلماتی که هر شب میشنیدیادش افتاد. و هر شب به خودش میگفت:

-“بذار ببینم آلیسا. امروز چه‌کارهایی انجام دادی؟”

آلیسا، وقتی فهمید که خودش الآن میداند که آیا رفتارش خوب بوده یا بد، خیلی خوشحال شد و

وقتی خوب بود، خیلی فوق‌العاده میخوابید. اما همانند وقتیکه بالشت سخنگو پیشش بود، اصلاً

نمیتوانست خوب بخوابد وقتی متوجه میشد که کارهای بدی انجام داده است و تنها وقتی به

آرامش میرسید که به خودش قول دهد که روز بعد همه‌چیز را درست کند. هر کار اشتباهی که

انجام داده بود.

متن انگلیسی درس

The Pillow Fairy

A long, long time ago, thousands of children in the world didn’t know how to tell whether

they were treating others well or badly. They could hit their brothers and sisters, thinking

they were doing good.

They could be filled with regret at having helped their mother or having cleaned up their

bedroom. The whole day through, the fairies had to explain to the kids whether they had

been good or bad. It was a tremendously boring and tiring job.

One of the fairies was called Sparkles, and she was great fun. She thought it would be better

to teach the children a few things, and so she invented a talking pillow for her favourite girl,

Alicia.

When Alicia went to bed, the pillow would ask her:

-“Tell me, my girl, what did you do today?”

Whenever Alicia told her that she had done bad things, the pillow would make annoying noises

through the night, and contort itself into all kinds of uncomfortable lumps and bumps.

Of course, Alicia could hardly get any sleep.

But when Alicia talked of good things she had done, the pillow would purr like a pussycat,

would wish Alicia a good night, and would play sweet soft music the whole night through.

Before long, the girl had learnt how to behave so that her pillow would play lovely music

every night.

Sparkles the fairy then decided to use the pillow on another little girl who was giving her a

lot of trouble.

At first, Alicia was afraid that she might forget how to be good, but she remembered the words

she had heard every night, and she would say to herself:

-“Let’s see then, Alicia. What did you do today?”

Alicia was pleased to find that she herself now knew whether she had behaved well or not.

And when she had been good, she slept wonderfully. Just like when the talking pillow had

been there, she found it hard to sleep whenever she had done something bad. And she could

only feel peace if she promised to make right, the next day, whatever harm she had done.

دیدگاهتان را بنویسید